تبليغاتX
پیام پارسا Payam e Parsa

پیام پارسا Payam e Parsa

نوشته های خوب

یک روز نویسنده جوانی نزد مرحوم برنارد شاو نویسنده انگلیسی رفت و گفت :«آقای شاو شغل من نویسندگی است و قصد دارم ازدواج کنم ،به عقیده شما اینکار را بکنم یا نه؟»

برنارد شاو ریشش را خاراند و گفت:«به نظر من، نه!»

جوان پرسید:«چرا آقای شاو؟مگر شما هم زن گرفتن را حماقت می دانید؟»

شاو جواب داد:« زن گرفتن حماقت نیست ،اما زنی که آنقدر احمق باشد که حاضر بشود همسری تو را قبول کند،لایق زناشویی نیست.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:31  توسط پيام پارسا  | 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنان به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است،به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست،شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه ، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند از گودال بیرون بپرند.اما قورباغه های دیگر ،مدام می گفتند دست از تلاش بر دارند،چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورلاغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.هر چه بقیه ی قورباغه  فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد،او مصمم تر می شد؛ تا بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد،بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنوا است.در واقع،او در تمام مدت فکرمی کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:54  توسط پيام پارسا  | 

« ما چقدر فقیر هستیم!...»

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید :«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟»

پسر پاسخ داد :« عالی بود پدر!»

پدر پرسید :« آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»

پسر پاسخ داد:«بله پدر!»

و پدر پرسید:«چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:«فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست!»

با شنیدن حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد:«متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:24  توسط پيام پارسا  | 

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت .پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی میشود باید یک میخ به دیوار بکوبد.

روز اول ،پسر 37 میخ به دیوار کوبید .طی چند هفته ی بعد همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ،تعداد میخ های کوبیده به دیوار کمتر می شد.او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ ها به دیوار است...

او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد،هر روز که می تواند عصبانیتش را مهار کند،یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد.

روز ها گذشت و پسر بچه سر انجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است.پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :« پسرم!تو کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخ های روی دیوارنگاه کن،دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود.وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهای بدی می زنی،آن حرفها هم چنین آثاری بجای می گذارند.تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری ،اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد،آن زخم سر جایش است.زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط پيام پارسا  | 

 

نخستين  نابغه مشهور و محبوب مردم جهان چارلي چاپلين و نفر بعدي والت ديزني است كه با آثارش و شخصيت هاي دوست داشتني اش ميلياردها نفر را در جهان شاد كرده است. اكنون كه خودش  رفته ولي آثارش هنوز شاري بخش ماست. سرگذشت زندگي او سراسر آموختني است. او در عصر خود يكي از ثروتمندترين مردم جهان بود.

 والتر الياس ديزني (والت ديزني)  در پنجم دسامبر سال 1901 در شيكاگو به دنيا آمد. مادرش فلورا كال ، آلماني و پدرش الياس ديزني يك كانادايي ايرلندي نسب بود در سال 1901 روز ولت رئيس جمهور آمريكا شد، در سال 1906 پدر ديزني مزرعه اي بزرگ در مارسلين ، در ايالت ميسوري خريداري كرد و با خانواده اش در آنجا شروع به زندگي كرد ، زندگي روستايي و تماس مستقيم با جانوران ، عشق و علاقه والت ديزني را نسبت به حيوانات بر انگيخت و او را به راهي هدايت كرد كه سرانجامي پر افتخار داشت .

اوضاع زندگي خانوادۀ ديزني پس از چند بار برداشت محصول ناچيز، بد شد ،‌در سال 1910 مزرعه را فروختند و راهي كانزاس سيتي شدند ، پدر ديزني با فروش مزرعه توانست در زمينه فروش روزنامه ، براي خود كاري دست و پا كند.

والت ديزني كه در آن زمان فقط 10 سال داشت به اتفاق برادر بزرگتر خود مجبور بود كه در ساعت 5/3 پس از نيمه شب از خواب برخيزد و انتظار بكشد تا كاميون توزيع روزنامه از راه برسد، آنگاه دو برادر دوان دوان به خانه هاي مختلف شهر مي رفتند و روزنامه ها را پخش مي كردند.

 باران لباس او را خيس مي كرد، در هواي سرد مثل بيد مي لرزيد ذهن كودكانۀ او نمي توانست اين منظره را درك كند، او پيوسته بدنبال پاسخ اين سوال بود كه آيا زندگي يعني كار و تلاش در حد بردگان بخاطر در آمد بسيار ناچيز؟

او سو گند خورد كه موفق شود. در تمام مدت شش سالي كه والت ديزني روزنامه توزيع مي كرد، از پدرش پول تو جيبي دريافت نكرد . او ناگريز براي به دست آوردن پول توجيبي چاره اي انديشيد ، در غياب پدر به مناطق ديگر شهر سر ميزند تا مشتريان جديدي را براي روزنامه پيدا كند ، او همچنين به عنوان شاگرد در يك شيريني فروشي كار مي كرد . وقتي كمي استقلال مالي پيدا كرد، تمام حواسش را متوجه يك هدف كرد كه عبارت بود آقا و ارباب خود باشد.نابساماني حاصل از جنگ جهاني اول موجب شد كه پدر ديزني روزنامه فروشي خود را رها كند وبه  شيكاگو  نقل مكان كنند. پدر ديزني  در گذشته از در آمد حاصل از روزنامه ها در يك شركت كوچك مربا سازي در شيكاگو مقداري سهم خريده بود . والت ديزني  در  آنجا مشغول به كار شد . كار يكنواخت مربا سازي در تمام روز براي پسرك شانزده ساله  كه شيفتۀ ماجراجويي بود، شكنجه اي به حساب مي آمد. وسوسۀ استخدام در ارتش تمام ذهن او را اشغال كرده بود و با اينكه  در دانشكده هنر شيكاگو تعدادي واحد درسي گرفته بود، خود را به عنوان داوطلب رانندگي آمبولانس صليب سرخ معرفي كرد هنوز آموزش او پايان نيافته بود كه آتش بس موقت اعلام شد. اما يگان ويژه اي كه والت ديزني در آن عضويت داشت به فرانسه اعزام شد تا سربازان مصدوم آمريكايي را از جبهه به وطن باز گرداند ، طولي نكشيد كه افسر فرمانده به استعداد والت در نقاشي  پي برد . از اين رو او را به غير از رانندگي آمبولانس ،‌مأمور كشيدن پوستر هايي كرد كه به سربازان، امدادهاي اوليه پزشكي را آموزش مي داد.

اقامت ديزني  در فرانسه ، اين نوجوان  رويايي را به مردي  شجاع ،‌بالغ و با استقامت تبديل كرد ، وي بعدها ابراز كرد كه در اين دوران آموختم به خود متكي باشم.وقتي ديزني به وطن بازگشت پدرش از او دوباره خواست تا در شركت مربا سازي كار كند اما او مي خواست وارد كاري شود كه واقعا از انجام آن لذت ببرد با وجود مخالفت شديد پدرش كه معتقد بود كسب معاش و در آمد از طريق  هنر احمقانه است خانه را  ترك كرد و نزد برادرش در كانزاس رفت . همين كه وارد كانزاس شد يك راست به دفتر روزنامه "استار" يكي از پرفروش ترين روزنامه هاي شهر رفت. متاسفانه مدير روزنامه گفت : نيازي  به كاريكاتوريست ندارد. طبيعي است كه مدير امور اداري روزنامه استار نمي توانست پيش بيني كند كه اين جوان كه امروز رانده مي شود روزي با نيروي تخيل خود حاكم ميليون ها ذهن مي شود. بالاخره در شركتي تبليغاتي بطور اتفاقي مشغول به كار شد و در اين مدت در تكنيكها و جلوه هاي ويژه فيلمهاي تبليغاتي خبره و كاركشته شد. سرانجام ديزني به اتفاق دوستانش نخستين موسسه تجارتي هنري خود را تاسيس كردند. نخستين مشتري آنان شركتي بود كه رستورانهاي زنجيره اي در اختيار داشت. ديزني و شريكش توانستند ترتيبي بدهند

در عوض طراحي پوسترهاي آن شركت آتليه هــــنري خود را در ساختمان اين شركت داير كنند، در اين مدت كار آنها بد نبود .روزي والت به طور اتفاقي  آگهي استخدامي را در يكي از روزنامه ديد كه مربوط به شركت فيلمهاي تبليغاتي كانزاس سيتي بود و به يك كاريكاتوريست نياز داشت ، او در سال 1920 به دنياي نقاشي متحرك گام نهاد او به زودي در اين رشته اسم ورسمي كسب كرد و شخصيت هاي تخيلي اش محبوب همگان شدند.

ابتكار و نوآوري والت ديزني باعث حسادت همكاران با سابقه شركت شد به همين دليل اجازه نمي دادند كه براي كامل كردن كارتونهايش ، تكنيك هاي جديد را بياموزد او فكر درخشش ثبت تصاوير نقاشي شده را بر روي نوار در فيلم در سر مي پروراند. يكروز او پس از خواهش و تمناي بسيار از مديرش براي انجام چند آزمايش يكي از دوربين هاي شركت را به خانه برد، بعد از آن هرگز نگاهي به پشت سر نيفكند او گاراژ متروكه ي خانه خود را به استديو تبديل كرد و با استفاده از تكنيك هاي خود شروع به ساخت نقاشي متحرك كرد.او اين كارتون ها را به سينماهاي درجه يك برد و به مديران آنها نشان داد، آنان از نتايج كار ديزني هيجان زده شدند.ابتدا او براي سينماها در ابتداي فيلم كليپ هاي كارتوني خنده دار مي ساخت و در همين مدت به چهره اي سرشناس با درآمدي بالا تبديل شد. با پول اندوخته خود فضايي بزرگ را اجاره كرد و با سرمايه اوليه  پانزده هزار دلار شركت "نقش خنده"را افتتاح كرد دوربيني خريد و دوربين شركت قبلي را پس داد اشتياق ديوانه وارش او را بر انگيخت تا براي بالا بردن كيفيت كارش ، تمام اندوخته اش را در سرمايه گذاري جديد صرف كند . با وجود هزينه بالاي توليد فيلم و ركورد بازار ،‌وي را به مرز ور شكستگي كشاند . او اين روزها را روزهاي سياه زندگي خود مي دانست . تنها نيمكتي برايش باقي مانده بود. تا جائيكه براي حمام مجبور بود كه هفته اي يكبار به ايستگاه قطار برود ، ولي عاقبت با تلاش فراوان موفق شد براي توليد يك كارتون قرار دادي ببندد ، و وضعش كمي بهتر شود. با اين همه سختي او فردي نبود كه به سادگي ميدان خالي كند، او انديشه پيشرفت را در سر مي پروراند.در جولاي 1923 اين جوان لاغر اندام كت و شلوار قديمي خودش را پوشيد و راهي هاليوود شد . زماني كه به كاليفورنيا رفت فهميد براي ورود به هاليوود راهي دشوار دارد به تمام استوديوهاي فيلم سازي سر زد و بالاخرده با نمايش آثارش قرارداد ساخت فيلم "آليس در سرزمين عجايب" را بست.اين فيلم پس از توليد سه سال بر روي پرده سينماها  نمايش داده شد و از درآمد حاصل از آن به والت ديزني فرصتي داد تا خانه اي بخرد و دوباره استوديو مستقلي ايجاد كند.تصميم گرفت چهره اي جديد و با مزه خلق كند حاصل تراوش ذهن او "ميكي موس" بود كه به سرعت در تمام دنيا آوازه اش پيچيد و توانست در شهرت،گوي را از بسياري از بازيگران هاليوود بربايد در همين زمان فيلم  ناطق(همراه با صدا) به وجود آمد، ديزني هم بسرعت خود را با اين تحول وفق داد و محصولاتش را با صدا و تصوير ارائه داد.

 او ديگر جهاني شده بود( در سن حدود 29 سالگي). در سال 1930 تصميم گرفت آموزشگاهي داير كند تا در آن كاريكاتوريستهاي آينده فرصت فراگيري تكنيكها و روش هاي نقاشي متحرك را بدست آورند .

در سال 1938 فيلم بلند سينمايي خود را بنام "سفيد برفي و هفت كوتوله" توليد كرد كه حاصل دو سال كار پر تلاش و از شاهكارهاي او بود، و با ثروت حاصل از آن فيلم كارتوني استديوي مدرني با 1500 نفركارمنـد دركاليفورنيا داير كرد.

درسال 1950 زماني كه با دو دخترش،‌شارون و ديانا در پاركي قدم ميزند به فكر خلق شهربازي ديزني لند افتاد، يك شاهكار در آن زمان و در تمام دورانها.

والت ديزني درسن 65 سالگي در سال 1966 درگذشت و سينما يكي از بزرگترين مغزهاي خلاق و مبتكر خود را از دست داد. والت ديزني در زندگي از دو اصل پيروي كرد نخست پرداختن به كاري كه از آن لذت مي بري و دوم گوش دادن به نداي باطن خويش .

اودر دوران زندگي اش ،‌900 تقدير نامه ، 32 جايزه اسكار ،5 مجسمه امي و 5 دكتراي افتخاري كسب كرد و از ثروتمند ترين مردم جهان بود.

 

 

 

مولف مقاله  : حامد میرزاآقایی

مراجع : ۱-هنر والت دیزنی نوشته کریستوفیچ با ترجمه محسن غفرانی

            ۲-توانگران چگونه می اندیشند نوشته البرت پولیسانت با ترجمه محمد رضا ال یلسین

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط پيام پارسا  |