کریم خان زند گفته است:«من در دو موقع از سال آب و خوراک گوارا می خورم.یکی زمستان،هنگام نوشیدن آب خنک که می دانم عموم مردم با من در خوردن آن شریک هستند،دیگری هنگام خوردن پلو شب عید نوروز که یقین دارم در این شب نیز عموم مردم پلو می خورند.»
در زمان سلطنت لویی پانزدهم،درشکه مهاری در پاریس باب شده بود.بدین ترتیب که خانم ها مهار اسب را خود به دست گرفته درشکه می راندند.
بدیهی است دست های لطیف و ظریف و نازک و نارنجی خانم ها طاقت این کار را نداشتند و روزی نبود که چندین واقعه ناگوار روی ندهد و عابرین صدمه نبینند.
لویی پانزدهم رییس پلیس را احضار کرد و به او حکم داد که از این کار جلوگیری کند.
رییس پلیس نیز نیرنگ شیرینی بکار برد و دستور داد از طرف پلیس اعلانی به درو دیوار زدند به این مضمون :« خانم هایی که درشکه می رانند باید لااقل سن آنها از سی سال به بالا باشد تا بتوانند احتیاطات لازمه را مدعی داشته و به عابرین صدمه وارد نیاورند.»
از روز بعد در پاریس به آن حتی یک زن سی ساله پیدا نشد!
روزی نادر شاه با سید هاشم خارکن که از روحانیان بنام بود ، در نجف ملاقات کرد.
نادر شاه خطاب به سید هاشم گفت:« شما واقعا همت کرده اید که از دنیا گذشته اید.»
سید هاشم هم با همان وقار و آرامش روحانی مخصوص به خود گفت:« بر عکس، همت را شما کرده اید که از آخرت گذشته اید!»
جرج برنارد شاو فکاهی نویسی شهیر انگلیسی روزی به یکی از دوستان خود گفت:« متوجه باش هرگز به دوستت متلک نگویی که باعث از دست دادن آن دوست شود مگر اینکه...»
دوستش پرسید:«مگر اینکه چه؟»
گفت:«مگر اینکه ارزش آن متلک بیش از ارزش دوستت باشد!»
شاهینی را برای کریمخان به رسم تحفه بردند.گفت:«این پرنده به چه کار آید؟»
گفتند:«کبک و کبوتر شکار می کند.»
کریمخان پرسید:«خوراک او چیست؟»
گفتند:«هر روز یک مرغ می خورد.»
کریمخان گفت:«او را رها کنید.برود خودش بگیرد و خودش هم بخورد.»
روزی مردی وارد خانه «دکارت» فیلسوف و ریاضیدان مشهور شده و دید که او مشغول خوردن غذای لذیذی است.از دیدن آن غذا متعجب شد و گفت:« معلوم می شود که دانشمندان هم از غذاهای لذیذ و خوشمزه خوششان می آید.»
دکارت لبخندی زد و گفت:« پس تا به خیال می کردی چیزهای خوب فقط اختصاص به احمق ها دارد؟»
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند :«بزرگترین آرزوئی که در دل داری چیست؟»
وی پاسخ داد:«بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم که ای رفقا ! چرا با این حرص و ولع،بهترین و عزیزترین سال های عمر خود را به جمع آوری ثروت و عبادت طلا می گذرانید؟ در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید،همت نمی گمارید؟! »
گویند روزی کریمخان زند در دیوان مظالم نشسته بود.مردی اجازه حضور طلبید اجازه داد و پرسید :«تو کیستی؟»
آن شخص گفت:«مردی بازرگانم،آنچه داشتم سارقین از من دزدیدند.»
کریمخان گفت:«وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی؟»
گفت:«خوابیده بودم.»
کریمخان گفت:«چرا خوابیده بودی؟»
آن مرد گفت:«چنین می پنداشتم که تو بیدار هستی؟»
کریم خان از حاضر جوابی آن مرد خوشش آمد و امر کرد قیمت مال آن بازرگان را بدهند و سپس رو به اطرافیان کرد و گفت :«حق با اوست.ما باید بیدار باشیم تا دیگران اسوده بخوابند.»
دو نفر به محضر قاضی آمدند که یکی از دیگری ادعای طلبی می کرد.
قاضی به مدعی گفت:«شاهد تو کیست؟»
گفت:«خدا.»
مولانا قطب الدین که در آن مجلس بود گفت:«برای شهادت کسی را معرفی کنید که قاضی او را بشناسد.»
