هواپیما پرواز کرد، پس از ارتفاع گرفتن، خلبان میکروفون را گرفت و به مسافران خوش آمد و موقعیت پرواز و ارتفاع و سایر مطالب را گفت. بعد یادش رفت میکروفون را خاموش کند. به کمک خلبان گفت: کنترل را تو بدست بگیر. من دیشب نخوابیدم و خیلی خسته ام. الان هم میرم توالت، بعدش از مهماندار جدید می خوام یک غذای خوشمزه برام بیاره، شاید سرحال بیام، صداش توی سالن پخش شد. مهماندار که دید اوضاع خیلی بده، دوید به طرف کابین خلبان تا بگه میکروفون را ببندند، که پایش گیر کرد به پایه ی یکی از صندلی ها و وسط راهرو محکم خورد زمین، پیرزنی در همانجا روی صندلی نشسته بود. به میهماندار گفت: عجله نکن ننه، گفت اول میرم توالت.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:6  توسط پيام پارسا
|
...
او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو
لبخند شوق بود و تمناي بوسه بود
بي تاب و بي قرار، نگاه گريز پا
هر لحظه سوي لعل لبش بال مي گشود
...
دستم به گرد گردن آن ماه حلقه شد
آميخت آه من به نفس هاي گرم او!
او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو
لبخند شوق بود و تمناي بوسه بود
بي تاب و بي قرار، نگاه گريز پا
هر لحظه سوي لعل لبش بال مي گشود
...
دستم به گرد گردن آن ماه حلقه شد
آميخت آه من به نفس هاي گرم او!
دل ها تپيد و راه نظر بست اشك شوق
بر جان بي شكيب شرار تب اوفتاد
آغوش تنگ تر شد و بازو فشرده تر
لرزيد سينه اي و لبي بر لب اوفتاد!
شعر از: فریدون مشیری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:27  توسط پيام پارسا
|
روزی انیشتین به چارلی چاپلین هنرمند بزرگ گفت :«می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟ این است که همه کس حرف تو را می فهمد!»
چارلی هم خنده ای کرد و گفت:« تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟ این است که هیچکس حرف تو را نمی فهمد!»
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:10  توسط پيام پارسا
|
دیری ست که
از روی دل آرای تو دوریم
محتاج بیان نیست
که مشتاق حضوریم
تاریک و تهی پشت و پس آینه مانده ایم
هرچند که
همسایه آن چشمه نوریم
شعر از اه.سایه
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط پيام پارسا
|
