تبليغاتX
پیام پارسا Payam e Parsa

پیام پارسا Payam e Parsa

نوشته های خوب

راهبی در حال عبادت بود که ناگهان سربازی بالای سر او رسید و با عجله گفت : ای راهب سریع به من بگو که گوزن طلایی به کدام سمت رفت؟
راهب چشمانش را گشود و با دست مسیر را به سرباز نشان داد. لحظه ای بعد سر و کله وزیری پیدا شد او به راهب گفت: لطفاَ به من بگوئید که از کدام سمت باید به دنبال گوزن طلایی بروم؟ راهب نیز همان مسیر را به او نشان داد و دوباره مشغول عبادت شد. آخرین نفری که به سراغ راهب آمد پادشاه بود. او رو به راهب کرد و گفت: آیا شما می توانید به من لطفی نموده و مسیری که باید به دنبال گوزن طلایی بروم را نشان دهید؟ البته از این که مزاحم عبادتتان می شوم عذر خواهی می کنم.
راهب بدون این که چشمانش را بگشاید. گفت: بله، ای پادشاه گرانقدر. لطفاً این مسیر را دنبال کنید. هنوز خیلی دور نشده است.
پادشاه با تعجب گفت: شما بدون این که چشمانتان را باز کنید. چگونه دریافتید که من پادشاه هستیم.
راهب گفت: بسیار ساده است. همین که فردی زبان به حرف زدن می گشاید می توان دریافت که او کیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:36  توسط پيام پارسا  | 

«جرج برنارد شاو» خیلی لاغر بود.یک وقت «چسترتون» نویسنده انگلیسی که خیلی چاق و تنومند بود به شوخی گفت:«وقتی انسان چشمش به تو می افتد،فکر می کند در انگلستان قحطی آمده است.»

شاو گفت:«وقتی هم شخص به تو نگاه می کند. تصور می کند که تو سبب این قحطی شدی!»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:27  توسط پيام پارسا  | 

روزی روباهی صبحگاه از خانه خود خارج شد و به سایه اش نگاهی انداخت و گفت:"امروز شتری را خواهم خورد".
نزدیک به ظهر شد و چیزی پیدا نکرد،به سایه اش دوباره نگاهی انداخت و گفت:"البته خرگوش کوچکی هم کافیست".

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:32  توسط پيام پارسا  |