تبليغاتX
پیام پارسا Payam e Parsa

پیام پارسا Payam e Parsa

نوشته های خوب

دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: «من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.

دانه دومي گفت: «من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه،همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
"آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:23  توسط پيام پارسا  | 

باد، پیچید در ترانه برگ

برگ، لرزید از بهانه باد

هر کجا برگ خشک بود، افتاد

باغ نالید و گفت:

-« باد، مباد! »

در شگفتم، گناه باد چه بود؟

برگ، خشکیده بود، باد ربود

باد، هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ، دست باد نبود.

 

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ، ناگاه می برد چون باد،

زندگی کرده دشمنی، یا مرگ؟

 

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کی آن باد سرد، سر برسد

تو هم ای دوست، ذره ذره مکش!

تا نخواهم که زودتر برسد..!

 

 

شعر از : فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:33  توسط پيام پارسا  | 

روزی یک مشتری رو به فروشنده  کرد و گفت: من نمی توانم خمیر ریش را پیدا کنم.

فروشنده پاسخ داد: متاسفم آقا، موجودی خمیر ریش ما تمام شده است.

مدیر فروش که ناظر ماجرا بود بعد از رفتن مشتری رو به فروشنده کرد و با اعتراض گفت:

هیچ گاه به مشتری نگو که موجودی فروشگاه تمام شده. بلکه به او انتخاب های دیگری را پیشنهاد بده تا بعنوان کالای جایگزین خریداری نماید.

صبح روز بعد مدیر فروش به صورت اتفاقی شاهد صحبت های همان فروشنده با زنی سالخورده بود که می گفت: متاسفم خانم دستمال توالت را فردا در قفسه ها  جایگزین می کنیم، اما من می توانم بعنوان جایگزین سمباده مرغوب را پیشنهاد کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط پيام پارسا  |