مرد کام آخر را گرفت و سیگار هم ته مانده رمقش را سوزاند و به ریه های مرد فرستاد.
مرد سیگارش را زمین انداخت و پاشنه اش را بر تن سیگار فشرد.هیکل سیگار زیر پای مرد از سرخی خالی شد و مچاله ماند،مرد رفت.نسیمی به تن مچاله شده سیگار خورد و سراندش کمی آن طرف تر.جایی که برگ هایی خشک روزها بود،بریده از درخت ها روی زمین بودند.نسیم باز به تن سیگار وزید و سرخی در درون سیگار زنده شد.برگی خود را به او نزدیکتر کرد.ساعتی بعد جنگل غرق در آتش بود.
منبع : داستان مینی مالیستی نوشته علی اصغر ارجی، نشر سایه گستر
