استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟...
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند.
چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد...
بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم
«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد:
«چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:
«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد:
«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد:
«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:
«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم ، مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:
«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. »
مو و سام،دو مرد نود ساله،در طول زندگیشان با هم دوست بودند،سام در بستر مرگ بود و مو بـرای دیدن اش رفته بود.
مو: سام می دانی که ما هردو در طول زندگی بیس بال رو دوست داشتیم،یه لطف در حق من می کنی ،وقتی رفتی،بگو آیا تو بهشت هم بیس بال بازی می کنند؟
سام نگاهی به مو انداخت:
-مو!تو سال های زیادی دوست من بودی،این درخواست تو رو حتما انجام می دم.
سام مُرد.مدتی بعد به خواب مو آمد:
-مو من سام هستم و از بهشت با تو حرف می زنم.
اومدم بگم 2 تا خبر برات دارم،یکی خوب و یکی بد.
مو:اول خبر خوب رو بگو.
-خبر خوب اینکه تو بهشت بیس بال هست
و خبر بد اینکه
تو، سه شنبه تو تیم هستی!
منبع : http://payameparsa.blogfa.com ،داستان مینی مالیستی ،نشر سایه کستر
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!
روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.
پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم.
بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي در هفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود. از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت:
پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم.
بنابراين پسر دوشنبه ها مدرسه نمي رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده. گفتند مريض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند. بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند.
وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس استراليا اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند.
مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پيش مثل شما فكر مي كرديم.
مرد کام آخر را گرفت و سیگار هم ته مانده رمقش را سوزاند و به ریه های مرد فرستاد.
مرد سیگارش را زمین انداخت و پاشنه اش را بر تن سیگار فشرد.هیکل سیگار زیر پای مرد از سرخی خالی شد و مچاله ماند،مرد رفت.نسیمی به تن مچاله شده سیگار خورد و سراندش کمی آن طرف تر.جایی که برگ هایی خشک روزها بود،بریده از درخت ها روی زمین بودند.نسیم باز به تن سیگار وزید و سرخی در درون سیگار زنده شد.برگی خود را به او نزدیکتر کرد.ساعتی بعد جنگل غرق در آتش بود.
منبع : داستان مینی مالیستی نوشته علی اصغر ارجی، نشر سایه گستر
می گویند روزی هارون بر گروهی می گذشت که بهلول برای آنها سخن می گفت.ایستاد و گوش فرا داد .
بهلول درباره ستمکاران و زورگویان و عاقبت آنان سخن می گفت. ناگهان هارون خشمگین شده و یقه بهلول را گرفت و سیلی سخت بر روی او نواخت، که ای دیوانه بدبخت آیا سخن تمام شده که درباره ستمکاران و زورگویان سخن می دهی؟
بهلول خنده معنی داری کرد و گفت:« ای خلیفه تو اگر زورگوی و ستمکار نیستی چرا حرف مرا به خود می گیری و خشمگین می شوی!»
«آندره موروآ» نویسنده فرانسوی در جلسه ای چشمش به یکی از نویسندگان غیر معروف افتاد که ضمنا در رادیو و تلویزیون هم برنامه جالبی داشت.
موروآ ناگهان متوجه شد که موی سر این شخص کاملا سیاه ولی ریش کوتاه و کوچک او کاملا سفید است.
یکی از حاضرین از موروآ پرسید :«استاد ممکنه بفرمایید که چرا سر و ریش این آقا اینقدر تفاوت رنگ دارد؟»
موروآ بلافاصله گفت:« البته سیاهی موی سر و سفیدی ریش این آقا نشان می دهد که چانه این آقا بیشتر از مغزشان کار می کند!»
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه ی بعضی ها 2 ،بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده، به علاوه آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.پس از گذشت یک هفته بالاخره، بازی تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت و کبنه را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
آقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: «من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!» و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: «من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه،همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.» و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
"آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند."
روزی یک مشتری رو به فروشنده کرد و گفت: من نمی توانم خمیر ریش را پیدا کنم.
فروشنده پاسخ داد: متاسفم آقا، موجودی خمیر ریش ما تمام شده است.
مدیر فروش که ناظر ماجرا بود بعد از رفتن مشتری رو به فروشنده کرد و با اعتراض گفت:
هیچ گاه به مشتری نگو که موجودی فروشگاه تمام شده. بلکه به او انتخاب های دیگری را پیشنهاد بده تا بعنوان کالای جایگزین خریداری نماید.
صبح روز بعد مدیر فروش به صورت اتفاقی شاهد صحبت های همان فروشنده با زنی سالخورده بود که می گفت: متاسفم خانم دستمال توالت را فردا در قفسه ها جایگزین می کنیم، اما من می توانم بعنوان جایگزین سمباده مرغوب را پیشنهاد کنم.
يک روز وقتى کارمندان یک شرکت تجاری به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً باعث شد كه تمام کارمندان ساعت١٠ به سالن اجتماعات مراجعه كنند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.
مرجع : http://www.fekreno.org/
راهبی در حال عبادت بود که ناگهان سربازی بالای سر او رسید و با عجله گفت : ای راهب سریع به من بگو که گوزن طلایی به کدام سمت رفت؟
راهب چشمانش را گشود و با دست مسیر را به سرباز نشان داد. لحظه ای بعد سر و کله وزیری پیدا شد او به راهب گفت: لطفاَ به من بگوئید که از کدام سمت باید به دنبال گوزن طلایی بروم؟ راهب نیز همان مسیر را به او نشان داد و دوباره مشغول عبادت شد. آخرین نفری که به سراغ راهب آمد پادشاه بود. او رو به راهب کرد و گفت: آیا شما می توانید به من لطفی نموده و مسیری که باید به دنبال گوزن طلایی بروم را نشان دهید؟ البته از این که مزاحم عبادتتان می شوم عذر خواهی می کنم.
راهب بدون این که چشمانش را بگشاید. گفت: بله، ای پادشاه گرانقدر. لطفاً این مسیر را دنبال کنید. هنوز خیلی دور نشده است.
پادشاه با تعجب گفت: شما بدون این که چشمانتان را باز کنید. چگونه دریافتید که من پادشاه هستیم.
راهب گفت: بسیار ساده است. همین که فردی زبان به حرف زدن می گشاید می توان دریافت که او کیست.
روزی روباهی صبحگاه از خانه خود خارج شد و به سایه اش نگاهی انداخت و گفت:"امروز شتری را خواهم خورد".
نزدیک به ظهر شد و چیزی پیدا نکرد،به سایه اش دوباره نگاهی انداخت و گفت:"البته خرگوش کوچکی هم کافیست".
دزد وحشت زده گفت:"به حضرت عباس قسم هیچی"
دزد بی خبر از این بود که دم خروس از زیر لباسش بیرون زده است.
مرد روستایی گفت:"قسم حضرت عباست را قبول کنم یا دم خروس را؟"
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری قبل از این که وارد سیروسلوک شود روزی در دکان عطاری خویش نشسته بود.گدایی ژنده پوش وارد شد و کاسه گدایی پیش آورد.شیخ عطار گفت :« تو با این کاری که می کنی چگونه خواهی مرد؟» گدا لبخندی مرموز به لب آورد و آنجا در میانه دکان عطار دراز کشید و کاسه گداییش را زیر سر گذاشت و گفت:« اینگونه...» و چشمانش را فرو بست و مرد.عطار منقلب شد و از آنجا بود که همه اموال خود را به فقرا بخشید و وارد وادی سیر و سلوک شد و دست از دنیا و مسایل دنیوی کشید.
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق 460 درجه فارنهایت،نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن بود
منبع :
http://forum.sarmaye.com/showthread.php?t=2291
انیشتین راننده بسیار خوب و مورد اعتمادی داشت که همیشه همراهش بود .او نتنها راننده اش بود بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان می نشست و به سخنرانی های علمی انیشتین با دقت گوش می داد و بیشتر انها ار حفظ شده بود.
یک روز انیشتین در حالی که می خواست برای سخنرانی به دانشگاهی برود،با صدای بلند از راننده پرسید:"چه کسی احساس خستگی می کند؟"
راننده متوجه شد که انیشتین خیلی احساس خستگی می کند،برای همین به او پیشنهاد داد آنها جایشان را در این سخنرانی با هم عوض کنند و انیشتین بجای او در نقش راننده در بین حضار بنشیند.
عدم شباهت آن ها مسئله مهمی نبود چون انیشتن در یک دانشگاه استاد بود و به دلیل اینکه عکسهای زیادی از او در دسترس نبود به چهره خیلی ها او را نمی شناختند.
انیشتین قبول کرد،اما کمی نگران بود.اگر پس از سخنرانی سوالات سختی پرسیده می شد،راننده چگونه پاسخ می داد؟
به هر حال سخنرانی به صورت عالی انجام شد،ولی تصور انیشتین درست ار آب در آمد ،دانشجویان در پایان سخرانی سوالات خود را مطرح کردند.
در این موقع راننده با زیرکی گفت:"سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من هم می تواند به آن ها پاسخ دهد".
سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به سوالات پاسخ داد و این مساله باعث تعجب همگان شد.
مرجع:مجله موفقیت شماره ۱۴۴ -خلاصه شده
عشاق جوان در ساحل چراغ جادویی پیدا کردند.
دیو چراغ گفت : اگر آزادم کنید یک آرزوی هر کدام از شما را برآورده خواهم کرد.
دختر به چشم های پسر جوان نگاه کرد و گفت:
-آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر باقی بمانیم.
پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت:
-من آرزو می کنم، دنیا به پایان برسد
از کتاب داستان های 55 کلمه ای
نوشته استیو ماس با ترجمه گیتا گرگانی،نشر کاروان
