تبليغاتX
پیام پارسا Payam e Parsa

پیام پارسا Payam e Parsa

نوشته های خوب

پشت فرمون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد...
!الو؟....الو...؟   بفرمایید....   چرا جواب نمیدین...؟
جواب نمی داد !
فقط فوت می کرد !
 گفتم :
اگه زشتی یه فوت کن
اگه خوشگلی دو تا
-دو تا فوت کرد
گفتم :
اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن
اگه هستی دو تا  !
بازم دو تا فوت کرد
فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا
اگه نه یه فوت
اگه آره دو فوت
-بازم دو تا فوت کرد
***"
فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم
همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود
با اشتیاق دوش گرفتم
بهترین ادوکلنم رو زدم 
و شیک ترین لباسمو پوشیدم 
از خونه که داشتم می رفتم بیرون
زنم صدام کرد
عزیزم ناهار میای خونه؟
نه عزیزم
امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم 
زنم گفت :
اگه می خوای
گردنتو بشکنم یه فوت کن
اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا!!!...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:0  توسط پيام پارسا  | 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت تکنولوژی اطلاعات دولتی استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.”
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: “ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند را نخورید!

*مطمئنا این شرکت دولتی در ایران نبوده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:29  توسط پيام پارسا  | 

      بچه ی تاجر خسیسی واره خانه شد و از پدرش پرسید:

من امروز از مدرسه هیچ چی نفهمیدم، معلم راجع به صداقت حرف می زد، راستی بابا صداقت یعنی چی؟

پسرم،گوش کن با یک مثال توضیح می دهم، فرض کن پشت صندوق مغازه هستی که پیرزنی یک صد فرانکی، پول خریدهایش را می دهد، وقتی نگاه می کنی، می بینی دو تا اسکناس بهم چسبیده اند، پسرم، صداقت در اینجا یعنی چه؟

پسر:یعنی این که اسکناس اضافه را به پیرزن برگردانیم.

نه پسرم، صداقت این نیست، صداقت اینه که آیا موضوع را به شریکت میگی یا نه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:44  توسط پيام پارسا  | 

از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟ گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید : آشغالی رفته تو چشمتون؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:7  توسط پيام پارسا  | 

یه روز حوا از آدم می پرسه: دوسم داری؟ آدم می گه:مگه  چاره دیگه ای هم دارم؟

مرجع : http://www.itanz.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:4  توسط پيام پارسا  | 

در یک نظر سنجی از مردم دنیا می خواستن نظرشونو راجع به کمبود غذا در سایر کشورها بگن. کسی جوابی نداد! مردم افریقا نمیدونستن غذا چیه, مردم آسیا نمیدونستن نظر چیه, مردم اروپا نمیدونستن کمبود چیه, و مردم امریکا نمیدونستن سایر کشور ها چیه!

مرجع : http://www.itanz.com

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:50  توسط پيام پارسا  | 

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه می‌شه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده... لذا به عادت دیرینه‌ی ایرانی‌ها، می‌زنه رو ترمز و با دنده عقب، شروع می‌کنه به برگشتن به عقب! اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف می‌کنه... سرت رو درد نيارم، پليس میاد و اول با راننده‌ی فرانسوی صحبت می‌کنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه: ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر می‌کنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب می‌رفتی! 

مرجع : http://www.itanz.com

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:44  توسط پيام پارسا  | 

خانمی بچه ای خیل زشت و بد اخلاق و تخس داشت، شوهرش گفت: بچه رو ببر باغ وحش، سرگرم بشه و کمتر اذیت کنه.
زن گفت: مگر دیوانه ام که این کار را بکنم؟دیگه نمی گزارند او را خارج کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:30  توسط پيام پارسا  | 

«جرج برنارد شاو» خیلی لاغر بود.یک وقت «چسترتون» نویسنده انگلیسی که خیلی چاق و تنومند بود به شوخی گفت:«وقتی انسان چشمش به تو می افتد،فکر می کند در انگلستان قحطی آمده است.»

شاو گفت:«وقتی هم شخص به تو نگاه می کند. تصور می کند که تو سبب این قحطی شدی!»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:27  توسط پيام پارسا  | 

عزیزم، تو زن های خوشکل را بیشتر دوست داری یا زن های باهوش را؟

-نه این  و نه اون،

عزیزم، می دونی که من فقط تو رو دوست دارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 21:48  توسط پيام پارسا  | 

ببین پسرم، تو حالا دیگر بزرگ شده ای و چیزهای دیگری باید در زندگی یاد بگیری. زندگی فقط تیله انگشتی و بازی با عروسک های خواهرت نیست، مسائلی وجود دارند که مهم تر از بازی اند... مثلا ازدواج، موافقی یک مقدار راجع به آن با هم حرف بزنیم؟

پسر: آره پدر، موافقم، بگو ببینم چی می خوای بدانی؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:18  توسط پيام پارسا  | 

از شال بوآیه بازیگر هنرمند سینما پرسیدند :«نظرت در مورد دختران چیست؟»

او خنده ای کرد و گفت:«در بیست سالگی وقتی دختری راه می رود، چند تا خواستگار به دنبالش می افتند.ولی در چهل سالگی تنها چیزی که به دنبالش میافتد پنجاه سالگی است!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 11:40  توسط پيام پارسا  | 

رضاشاه در بخشنامه ای دستور داد :فرماندهان حق ندارند به سربازان فحش دهند.

بوذرجمهری فرمانده لشکر، هنگام خواندن آن در میان افسران گفت:« از امروز هر پدرسوخته ای که به سربازان فحش بدهد،دستور می دهم پدر پدرسوخته اش را جلوی روی سربازان در آورند، فهمیدید؟حال بروید و گورتان را گم کنید!»

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط پيام پارسا  | 

هواپیما پرواز کرد، پس از ارتفاع گرفتن، خلبان میکروفون را گرفت و به مسافران خوش آمد و موقعیت پرواز و ارتفاع و سایر مطالب را  گفت. بعد یادش رفت میکروفون را خاموش کند. به کمک خلبان گفت: کنترل را تو بدست بگیر. من دیشب نخوابیدم و خیلی خسته ام. الان هم میرم توالت، بعدش از مهماندار جدید می خوام یک غذای خوشمزه برام بیاره، شاید سرحال بیام، صداش توی سالن پخش شد. مهماندار که دید اوضاع خیلی بده، دوید به طرف کابین خلبان تا بگه میکروفون را ببندند، که پایش گیر کرد به پایه ی یکی از صندلی ها و وسط راهرو محکم  خورد زمین، پیرزنی در همانجا روی صندلی نشسته بود. به میهماندار گفت: عجله نکن ننه، گفت اول میرم توالت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:6  توسط پيام پارسا  | 

تنها دو چیز وجود دارد که موجب نگرانی شما می گردد.هر چیزی که سلامتی شما را تضمین می کند یا این که مریضتان می کند. اگر سالم هستند که موردی برای نگرانی وجود ندارد، اما اگر مریض هستید، تنها دو چیز وجود دارد که موجب نگرانیتان می شود.

چیزهایی که شما را دوباده سالم می کند یا منجر به مرگتان می گردد. اگر سالم شدید که موردی برای نگرانی وجود ندارد. اما اگر مردید دو مورد برای نگرانی وجود دارد.

چیزهایی که شما را به بهشت می برند یا به جهنم. اگر به بهشت رفتید که نگرانی وجود ندارد اما اگر به جهنم رفتید آن قدر سرگرم دست دادن و خوش و بش کردن با رفقای قدیمیتان می شوید که دیگر وقتی برای نگرانی نخواهید داشت. پس چرا نگرانید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:3  توسط پيام پارسا  | 

برنارد شاو را به مجلس ضیافتی که برای جمع آوری اعانه به نفع بینوایان تشکیل شده بود، دعوت کردند.

برنارد شاو با خانمی بسیار زشت و پیر شروع به رقصیدن کرد.

خانم پیر که بسیار به وجد آمده بود و گفت:«راستی خیلی به من لطف کردید و من از این افتخاری که نصیبم شده است تشکر می کنم.:

برنارد شاو گفت:«چون این مجلس را برای نیکی برپا کرده اند جز این،نیکی دیگری از من ساخته نبود.»

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:34  توسط پيام پارسا  | 

بیماری نزد پزشک رفت و گفت: دکتر به دادم برسید. از سردردهای وحشتناک، دارم دیوانه میشم.

دکتر پس از معاینه ای بیمار گفت: نقطه ی درد مربوط به انگشت شست پایتان است اگر خیلی ناراحتید، باید آن را قطع کنیم!

- ولی دکتر، گمان نمی کنید این یک درد معمولیه که با خوردن آسپرین هم رفع می شه؟

مسکن های قوی شاید برای چند دقیقه موثر باشند ولی چاره اساسی درد این است که شست پایتان را قطع کنیم!

بیمار با خودش گفت: این پزشک از طبابت چیزی نمی داند.از این رو به بسیاری از پزشکان شهر نیز مراجعه کرد، که آنها نیز همین جواب را دادند.

بیمار که طاقتش تمام شده بود و دیگر نمیتوانست با آن سر درد زندگی کند، سرانجام رضایت داد که انگشت شست پایش را قطع کنند.

بعد از عمل با خودش گفت: حالا که این طور شد، لااقل یک مقدار به سر و وضعم برسم. بیمار به کفش فروشی رفت و فروشنده از او پرسید:

-ببخشید شست پای شما چاق است یا لاغر؟

-مگر برای انتخاب کفش فرقی هم دارد؟

- البته که دارد اگر شست پایتان چاق باشد و کفش های معمولی بپوشید، به پایتان فشار شدیدی می آورد و به سردردهای وحشتناک دچار می شوید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:39  توسط پيام پارسا  | 

شارل بوآیه هنرمند معروف فرانسوی چند روز مرخصی گرفته بود و برای اینکه از هر حیث خیالش راحت باشد، به یک دهکده دورافتاده پناه برد.

اولین شب را روی تخت چوبی و بدون تشک یکی از مهمانخانه های کثیف ده به سر برد.

صبح،صاحب مهمانخانه به محض دیدن او گفت:« امیدوارم که به آقا بد نگذشته و خوب خوابیده باشید!»

هنرمند فرانسوی جواب داد:« بلی بد نبود.گاهگاهی از جا بلند می شدم و رفع خستگی می کردم.»

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:48  توسط پيام پارسا  | 

امیر تیمور در حمام بود.به دلاک گفت:«پسر ! من به چند می ارزم؟»

دلاک رند جواب داد:« قربان 10 دینار.»

امیر گفت:« نادان بی شعور تنها این لنگ که من به کمر بسته ام 10 دینار می ارزد.»

دلاک جواب داد:« قربان با لنگ حساب کردم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 17:32  توسط پيام پارسا  | 

همسر «ساشا گیتری» هنرمند شوخ و بذله گوی فرانسوی می گوید:«در اولین ماه های آشنایی با «ساشا» یک روز خیلی جدی به او گفتم :«عزیزم!من تو را خیلی دوست دارم.تو چطور؟»

او جواب داد:«من هم مثل تو خیلی خودم را دوست دارم!»

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 16:3  توسط پيام پارسا  | 

مطالب قدیمی‌تر