<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پیام پارسا Payam e Parsa </title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های خوب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 19:59:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فاصله قلب ها</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟&lt;BR&gt;چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟...&lt;BR&gt;شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.&lt;BR&gt;استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟&lt;BR&gt;شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...&lt;BR&gt;سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.&lt;BR&gt;سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟&lt;BR&gt;آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.&lt;BR&gt;چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.&lt;BR&gt;استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟&lt;BR&gt;آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد... &lt;BR&gt;بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 19:59:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیگار و دعا</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:&lt;BR&gt;«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»&lt;BR&gt;ماكس جواب مي دهد:&lt;BR&gt;«چرا از كشيش نمي پرسي؟»&lt;BR&gt;جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:&lt;BR&gt;«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»&lt;BR&gt;كشيش پاسخ مي دهد:&lt;BR&gt;«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»&lt;BR&gt;جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.&lt;BR&gt;ماكس مي گويد:&lt;BR&gt;«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»&lt;BR&gt;ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:&lt;BR&gt;«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم ، مي توانم دعا كنم ؟»&lt;BR&gt;كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:&lt;BR&gt;«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. »</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 16:53:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فوت</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>پشت فرمون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد...&lt;BR&gt;!الو؟....الو...؟   بفرمایید....   چرا جواب نمیدین...؟ &lt;BR&gt;جواب نمی داد !&lt;BR&gt;فقط فوت می کرد !&lt;BR&gt; گفتم :&lt;BR&gt;اگه زشتی یه فوت کن &lt;BR&gt;اگه خوشگلی دو تا &lt;BR&gt;-دو تا فوت کرد &lt;BR&gt;گفتم :&lt;BR&gt;اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن&lt;BR&gt;اگه هستی دو تا  !&lt;BR&gt;بازم دو تا فوت کرد&lt;BR&gt;فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا &lt;BR&gt;اگه نه یه فوت &lt;BR&gt;اگه آره دو فوت &lt;BR&gt;-بازم دو تا فوت کرد &lt;BR&gt;***&quot; &lt;BR&gt;فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم &lt;BR&gt;همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود &lt;BR&gt;با اشتیاق دوش گرفتم &lt;BR&gt;بهترین ادوکلنم رو زدم &lt;BR&gt;و شیک ترین لباسمو پوشیدم &lt;BR&gt;از خونه که داشتم می رفتم بیرون &lt;BR&gt;زنم صدام کرد &lt;BR&gt;عزیزم ناهار میای خونه؟ &lt;BR&gt;نه عزیزم &lt;BR&gt;امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم &lt;BR&gt;زنم گفت :&lt;BR&gt;اگه می خوای &lt;BR&gt;گردنتو بشکنم یه فوت کن &lt;BR&gt;اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا!!!... </description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 14:29:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم.&quot;</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزي مرد كوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي‌شد: &quot;من كور هستم لطفا كمك كنيد.&quot;&lt;BR&gt;روزنامه‌نگار خلاقي از كنار او مي‌گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.&lt;BR&gt;عصر آن روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزنامه نگار جواب داد: &quot;چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم&quot; و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده مي‌شد: &quot;امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم.&quot;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 21:59:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عرق</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منبع : دکتر شریعتی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 20:29:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگ</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 می باشد، که توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده است:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم&lt;BR&gt;وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم&lt;BR&gt;وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم&lt;BR&gt;و تو، آدم سفید&lt;BR&gt;وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی&lt;BR&gt;وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای&lt;BR&gt;وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی&lt;BR&gt;و وقتی می میری، خاکستری ای&lt;BR&gt;و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟ </description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 17:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیس بال در بهشت</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;مو و سام،دو مرد نود ساله،در طول زندگیشان با هم دوست بودند،سام در بستر مرگ بود و مو بـرای دیدن اش رفته بود.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;مو: سام می دانی که ما هردو در طول زندگی بیس بال رو دوست داشتیم،یه لطف در حق من می کنی ،وقتی رفتی،بگو آیا تو بهشت هم بیس بال بازی می کنند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;سام نگاهی به مو انداخت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;-مو!تو سال های زیادی دوست من بودی،این درخواست تو رو حتما انجام می دم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;سام مُرد.مدتی بعد به خواب مو آمد:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;-مو من سام هستم و از بهشت با تو حرف می زنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اومدم بگم 2 تا خبر برات دارم،یکی خوب و یکی بد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;مو:اول خبر خوب رو بگو.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;-خبر خوب اینکه تو بهشت بیس بال هست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;و خبر بد اینکه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;تو، سه شنبه تو تیم هستی!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: maroon; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 10pt; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot; dir=rtl lang=FA&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;منبع : &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://payameparsa.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;http://payameparsa.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt; ،داستان مینی مالیستی ،نشر سایه کستر&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 17:07:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی که کار می کند</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت تکنولوژی اطلاعات دولتی استخدام شدند.&lt;BR&gt;هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.”&lt;BR&gt;آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”&lt;BR&gt;آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.&lt;BR&gt;بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: “کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟”&lt;BR&gt;یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: “ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!&lt;BR&gt;از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند را نخورید!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*مطمئنا این شرکت دولتی در ایران نبوده!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 21:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> گاهي ليوان را زمين بگذار</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:&lt;BR&gt;به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟&lt;BR&gt; شاگردان جواب دادند:&lt;BR&gt;50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم&lt;BR&gt;استاد گفت:&lt;BR&gt;من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟&lt;BR&gt;شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.&lt;BR&gt;استاد پرسید:&lt;BR&gt;خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟&lt;BR&gt;یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. &lt;BR&gt;حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟&lt;BR&gt;شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.&lt;BR&gt;استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟&lt;BR&gt;شاگردان جواب دادند: نه&lt;BR&gt;پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟&lt;BR&gt;شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.&lt;BR&gt;استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.&lt;BR&gt;اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.&lt;BR&gt;اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.&lt;BR&gt;اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.&lt;BR&gt;فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.&lt;BR&gt;به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!&lt;BR&gt;دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.&lt;BR&gt;زندگی همین است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 10:58:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دونده دوی استقامت</title>
<link>http://payameparsa.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است&lt;BR&gt;کاری ندارم جز راه رفتن ...&lt;BR&gt;راه می روم&lt;BR&gt;تا فراموش کنم&lt;BR&gt;راه می روم،&lt;BR&gt;می گریزم،&lt;BR&gt;دور می شوم،
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;BR&gt;دوستم دیگر بر نمی گردد&lt;BR&gt;اما حالا من&lt;BR&gt;دونده دوی استقامت شده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعر از: شل سیلوراستاین ترجمه: چیستا یثربی از کتاب ۲۵ دقیقه مهلت نشر نامیرا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 10:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=payameparsa&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>payameparsa</dc:creator>
<guid>http://payameparsa.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
